فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
559
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
، - الدّراهِمَ : پولها را به تدريج جمع كرد و ذخيره نمود . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الصَّمْد - مص ، و - ج أصْمَاد و صِمَاد : جايگاه بلند . الصَّمَد - مرد بزرگوارى كه هيچ امرى از نظر او پنهان نمىماند ، آنكه هميشه باشد ، آنكه از همه بىنياز باشد ، از نامهاى خداى متعال است ، بلندپايه ، مرديكه در جنگ گرسنه و تشنه نشود ، چيز پُر كه ميان تهى نباشد . الصُّمْدَة - تخته سنگ بلند و استوار . الصَّمْدَة - اسم مرة از ( صَمَدَ ) است . تخته سنگ استوار و بلند ، - فِى اصْطِلاح المَسيحيين : به معناى دستمالى است كه كشيشها زير ظرفهاى قربانى مقدس مىگذراند . صَمْصَمَ - صَمْصَمَةً [ صمصم ] تِ القُنْفُذَةُ : خار پشت صدا كرد ، - الرّجُلُ : صرفه جوئى و جمع كرد ؛ « رَجُلٌ يُصَمْصِمُ مالَه » : مرد بخيلى كه همواره مال خود را اندوخته مىكند ، اين تعبير در زبان متداول رايج است . الصَّمْصَام - [ صمصم ] : شمشيرى كه خم نشود . الصَّمْصَامَة - [ صمصم ] : مرادف ( الصَّمْصام ) است . صَمِعَ - - صَمَعاً تْ أُذُنُه : گوش او كوچك شد و به سرش چسبيد . الصَّمِع - آنكه با هوش و قوى دل است ، قهرمان و دلير . الصَّمْعاء - ج صُمْع من الأُذن : گوش كوچك كه چسبيده به سر باشد . صَمَّغَ - تَصْمِيغاً [ صمغ ] الشيءَ : در آن چيز صمغ قرار دارد ، - الشَّيْء : آن را با صمغ چسبانيد . الصَّمْغ - ج صُمُوغ : مايعى كه از درخت مىچكد و بر روى آن خشك مىشود ، - العربي : صمغى است كه از درخت طَلْح بيرون مىآيد و گاهى به آن ( صِمْغ ) گويند . ؛ « صَمْغُ الصِّنَوْبَر » : ماده ى قابل اشتعال است . ( صَمْغُ الأُذُنِ ) : چركى ، زرد رنگ است مايل به قهوه اى و چرب كه در سوراخ خارجى گوش پديد مىآيد . الصَّمَغ - مايعى كه از درخت سرازير مىشود و بر شاخه يا تنهء درخت خشك مىشود . الصَّمْغَان - آنكه گوش و يا دهان و يا چشم و يا بينى او بسان درخت از آن مايعى چسبنده روان شود . الصِّمْغَانِ - ( ع ا ) : دو گوشهء لب كه دو لب را به هم مىپيوندد . الصَّمْغَة - واحد ( الصَّمْغ ) است كه بر روى درخت منجمد مىشود . الصَّمَغَة - واحد ( الصَّمَغ ) است كه بر روى درخت منجمد مىشود . الصِّمْغَتَانِ - مرادف ( الصِّمْغان ) است . صَمَّمَ - تَصْمِيماً [ صمّ ] ه : او را كر كرد ، - على الأمرِ و فيه : به رأي خود عمل كرد و مانند كَر به گفتهء كسى گوش نداد ، - السَّيْفُ : شمشير به داخل استخوان فرو رفت و آن را بريد . الصَّمَم - [ صمّ ] : مص ، از دست دادن حِسّ شنوايى . الصَّمُوت - آنكه بسيار ساكت است ، زره سنگين ، كندوى پُر از عسل . الصِّمِّيت - كسى كه بسيار ساكت است . الصَّمِيم - [ صمّ ] : استخوانى كه قوام اندام باشد ، - مِنْ كُلِّ شَيْءِ : خالص از هر چيزى اين كلمه براى مفرد و جمع يكسان به كار برده مىشود مانند : رَجُلٌ صميمٌ و رِجالٌ صميمٌ ؛ « هُوَ مِن صَميم القَومِ » : او از اصل و نسب آنهاست ؛ « مِن صميم القَلب » : از تَه دل ، - مِنَ الْبَرْدِ اوِ الحرّ : سرما و يا گرماى شديد ؛ « ذَهَبَ فِى صَميمِ الحرّ » : در سختى گرما رفت . الصَّمِيمَة - [ صمّ ] : مؤنث ( الصّمِيم ) است . الصَّنَّاج - دارندهء ساز دستى ( سنج ) . الصَّنَّاجَة - مرادف ( الصَّنّاج ) است . ؛ « صَنَّاجَةُ الْجَيْشِ » : طبل . الصَّنَادِيد - بزرگان تيزهوش ، گروه لشكرى . الصِّنَار - ( ن ) : درخت چنار - اين كلمه فارسى است . الصَّنَّار - ( ن ) : مُرادف ( الصِّنَار ) است . الصّنَّارة - ج صَنَانِير : ميلهء بافتنى ، آهن سر دوك ؛ « صِنَّارة الصيّاد » : قلاب ماهيگيرى . الصَّنَاع - تخته و چوبى كه براى جلوگيرى از آب در مجراى آن قرار مىدهند ، « رَجُلٌ صَناعُ اليَدَيْن » : ج صُنُع : مردى كه در صنايع دستى حاذق و ماهر باشد اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود . الصَّنَاعَة - صنعت ، ساختن . الصِّنَاعَة - ج صِنَاعات و صَنَائِع : دانشى كه با استمرار كار بدست مىآيد مانند خياطى و بافندگى ، دانشى كه به كيفيت كار ارتباط دارد مانند علم منطق و گويند دانش ( الصَّناعَة ) در علم محسوسات و ( الصِّناعَة ) در علم معانى به كار مىرود ، « اصْحَابُ الصَّنايع » : صنعتگران - كسانى كه حرفه و پيشهء آنها صنايع دستى است . الصِّنَاعِيّ - منسوب به ( الصِّناعَة ) است ، كه متضاد آن طبيعى است . الصُّنَان - ج أَصِنَّة [ صنّ ] : مرادف ( الصِّنَّة ) است . الصَّنَّبْر - ج صَنَابِر [ صنبر ] : باد سرد . الصَّنَّة - [ صنّ ] : بوى بد زيرِ بغل ، بوى بد مطلق . صَنَجَ - - صُنُوجاً ه بالعصا : با چوبدستى او را زد . صَنَّجَ - تَصْنِيجاً [ صنج ] به : او را به زمين افكند ، - تْ رَقَبَتُه : اعصاب گردن او متشنج شد اين كلمه در زبان متداول رايج است . الصَّنْج - ج صُنُوج ( مو ) : چَنگ ( موسيقى ) ؛ « صَنْجُ الجِنّ » : صداى پريان ؛ « الصُّنُوج » : آنچه كه در چهار چوب دايره زنگى براى خوش صدايى قرار مىدهند . الصِّنْدِيد - ج صَنَادِيد : مرد بزرگ و قهرمان ، - « مِنَ الرَّيح اوِ البَرْد » : باد تند و سرماى شديد ؛ « يَومٌ حَامِي الصِّندِيدِ أَوِ الصَّنَادِيد » :